شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۸۷

برکشیدن غازی

و شغل درگاهُ, همه بر حاجب غازی می رفت که سپه سالار بود و ولایت بلخ و سمنگان او داشت....

....
او زمین بوسه داد و بازگشت, با کرامتی که کس مانند آن یاد نداشت.

جیره ی این هفته هم دو صفحه است. اینترنت این مملکت البته اگه یاری کنه می شه مرتب سر هفته نوشت.
به هر حال بی نظمی تابستونی اینجا رو ببخشید.

عبارت‌هايي كه خوشم آمد:
نِگر تا دل خويش مشغول نكني.
...او مي‌خنديدي و باك نداشتي
محموديان از حيلت نمي‌آسودند
حاجب غازي بر دل محموديان كوهي شد هر چه ناخوش‌تر و...

عبارت‌هايي كه خوشم آمد:
نِگر تا دل خويش مشغول نكني.
...او مي‌خنديدي و باك نداشتي
محموديان از حيلت نمي‌آسودند
حاجب غازي بر دل محموديان كوهي شد هر چه ناخوش‌تر و...

شرمنده‌ام
اشتباهي دوبار نوشتم


غریب واژه های فرود آمدن به بلخ

نیم ترگ: خیمه ی کوچک
مصارفات: عوارض
مرافعات: دادخواهی ها
بشکوهیدند: ترسیدند

عبارت های قابل توجه:
- بقاش باد با سلامت
- و گفتی جهان عروسی آراسته را ماند: کارها یکرویه شده و اولیا و حشم و رعایا به طاعت و بندگی این خداوند بیارامیده

دیوان عرض: اداره ی امور لشگر (وزارت جنگ)
مستوفی: متصدی دیوان استیفا (دیوان استیفا: اداره ی امور مالی)
مصادرات: ضبط اموال


سه شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۸۷

فرود آمدن به بلخ

و هم در این راه به مروالرود، خواجه حسن، کدخدای امیر محمد، به درگاه رسید....

....
به طاعت و بندگی ِ این خداوند بیارامیده.

بعد از یک ماه وقفه دوباره شروع می کنیم
:)
جیره ی این هفته یک صفحه و نیم اه. از 134 تا 135


غریب واژه های بدگمانی آلتون تاش خوارزم شاه

ثغر: منطقه ی مرزی
استطلاع رای: نظر خواهی
راست نهاده: سامان یافته
ممکّن: پای بر جا
انقیاد: فرمانبرداری
جزیل: استوار
مناصحت: نصیحت گویی
به مشافهه : روياروي
ضجرت: دلتنگی
مجاملت: خوش رفتاری
به پای کردن: گماشتن
ساکن: آرام

عبارت های قابل توجه:
- نگریم تا چه رود.
- و مشغول دل تر از آن گشتم که بودم
- و مرد به شادمانگی برفت
- و علی تگین دشمن است به حقیقت و مار دم کنده

به مشافهه: رویاروی
مشافهه:شرح وظیفه.
ما هنوز درسمون به "مشافهه" نرسیده. این کلمه اولین بار تو صفحه ی 177 رویت خواهد شد.این کلمه ای که تو 131 اومده "به مشافهه"اس.
;)


مريم:
حق با شماست و ممنون كه گفتيد. الان درستش مي كنم
:)


شنبه ۵ مرداد ۱۳۸۷

من تا دو سه هفته مرخصی استعلاجی آخر ترم می گیرم .

خیلی شرمنده که نمی تونم اینجا باشم و متاسفم که امتحان ها زورشون به تاریخ بیهقی رسیده ولی خب موقت خواهد بود.

پس تا بعد

3هفته شد 1 ماه.نمی خوایم شورو کنیم؟!

من خیلی منتظرم که دوباره از سر بگیریم ماجرارو. خیلی.

مريم:
من مدتي نبودم والان هم تازه اومدم ايران. اما كتاب رو دارم و همين امروز فردا مي نويسم.
خلاصه خيلي شرمنده.

رسیدن بخیر خانوم مومنی.
چه خوب که کتاب هست پیشتون.
چه خوب که زودی شروع میکنیم.
:)


دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۷

بدگمانی آلتون تاش خوارزم شاه

و پس از آن که این نامه ها گسیل کرده آمد امیر حرکت کرد از هرات...
...
و پس از این آورده آید به جایگاه.

جیره ی این هفته از صفحه ی ۱۲۶ تا ۱۳۴.


در ضمن این رو هم بگم که: بیهقی خوانی ما دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد
:).

salam
ye nokteye jaleb ine ke padeshahan cheghadr az atrafianeshoon mitarsidand va saay mikardand deleshoono be dast biarand!

آلتون تاش به تركي يعني سنگ طلا.
او در زمان سلطان محمود غزنوي حاجب سالار (بزرگِ حاجبان دربار) بود و بعد از فتح خوارزم و شكست مأمونيان (آل مأمون پادشاه عباسي) در سال 407 قمري به فرمان سلطان محمود، حاكم خوارزم شد و در زمانه‌ي سلطان مسعود در سال 432 قمري در جنگ با علي تگين كشته شد.
درباره‌ي او نوشته‌اند كه بسيار عمر كرد و آدمي دنيا ديده و گرم و سرد چشيده بوده.
در تواريخ نوشته‌اند كه ابتدا سلطان مسعود، خوارزمشاه‌ را بسيار گرامي مي‌داشت. اما در دلش هميشه از او ترسي داشت. اين ترس دو علت داشت: يكي اين‌كه او از پدريان بود و دوست نزديك حاجب علي قريب بود. سن زيادي داشت و در كارها مصلحت‌هايي مي‌ديد كه با نظر شاه واطرافيانش مساعد نبود. دليل ديگر بدگويي بيش از حد اطرافيان شاه از او بود. به هر كاري كه او مي‌كرد بدگمان بودند و هزار و يك ايراد مي‌گرفتند. سردسته‌ي اين بدگويان و بدخواهان آلتون‌تاش، مثل اكثر موارد مشابه، «بوسهل زوزني» بود.

خداوند بزرگ‌نفس است و «نیست‌همتا»
مشغول‌دل‌تر از آن گشتم که بودم

این ترکیب‌های هیجان‌انگیز


غریب واژه های نامه به قدر خان

ممالحت: نان و نمک خوردگی (همسفرگی)
کرانه کنند: به سر می برند
دیرسال ها : سال های سال
مدروس: فراموش شده
ده دلی: پریشانی
اعزاز ها: گرامی داشت ها
هرآیینه: قطعا
وزر: گناه
اقتصار کنیم: بسنده کنیم
اصحاب برید: روسای دیوان برید
شٌَُِّعار: علامت.ُ درفش
عشوه: فریب

عبارت های قابل توجه:
- و مرد آن گاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
- تا باد حاسدان یکبارگی نشسته آمد.
- با فراغت دل روزگار را کرانه کنند
- و هر چند می براندیشیدیمی ولایت های بانام بود در پیش ما و اهل جمله ی آن ولایات گردن برافراشته تا نام ما برآن نشیند و به ضبط ما آراسته گردد و مردمان به جمله دستها برداشته تا رعیت ما گردند.
- و بر وی به امیری سلام کردند.
- همپشتی و یکدلی
- و رسولی با وی نامزد کردند با مشتی عشوه و پیغام
- و دلهای لشکری و رعیت بر طاعت و بندگی ما بیارامید و قرار گرفت.
- و ما در این هفته از اینجا حرکت خواهیم کرد همه ی مراد ها حاصل گشته و جهانی در هوا و طاعت ما بیارامیده.

این متن این دفعه خیلی مفرح بود. لحن شاهانه اسباب تفریح اه
و در ضمن شرمنده که یک هفته این بیهقی تاخیر شد
:)

ذات البین:دوجانبه
نیم رسول:فرستاده گونه(فرستاده مانند)
غضاضت:خواری
وبال:عذاب
مکاشفت:دشمنی آشکار


دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۸۷

نامه به قدر خان

و چون همه ی کارها به تمامی به هرات قرار گرفت امیر مسعود استادم بونصر را گفت....
...


و هم بر این مقدار نامه ای رفت بر دست فقیهی چون نیم رسولی به خلیفه.


می شه از صفحه ی ۱۲۰ تا ۱۲۶

سلام
من تازه فهميدم كه برنامه‌ي جمع‌خواني تاريخ بيهقي گذاشته‌ايد.
منم مي‌خوام از اين به بعد شركت كنم.
من تاريخ بيهقي رو دوبار تار آخر خوندم.
يه‌سري مقاله و كتاب هم درباره‌ي بيهقي و تاريخش دارم كه مي‌تونم در اختيار باقي دوستان بذارم.
منم بازي مي‌ديد؟
محمد رضاپور

* قَدَر خان: يوسف بن هارون بغراخان، پادشاه آل افراسياب (در كتب مختلف تاريخي اسامي گوناگوني دارد: خاقانيان، ايلك خانيه، خانيان) كه ترك بوده و در ماوراءالنهر حكومت مي‌كرده.
قدرخان و ارسلان‌خان باهم متحد شدند تا متصرفات سلطان محمود را فتح كنند. در سال 410 قمري به خراسان حمله كردند و شكست سختي خوردند.
* گوزگانان (جوزجانان): منطقه‌اي در خراسان (شرق بلخ) كه آباد و سرسبز بوده و روزگاري آبادترين شهر آن نواحي بوده.

نوبهار بلخ را در چشم من حشمت نماند
تا بهار گوزگانان پيش من بگشاد بار
فرخي


غریب واژه های بقیت احوال امیر بازداشته

ماننده: مانند
خضرا: عمارت مشرف به چمنزار
مجمز: جمازه ران
مهد: تخت روان
عماری:‌هودج
سوزیان: سود و زیان
شهربند: زندانی
بتافتند: کج کردند
نردبان پایه: پلکان
زال: پیرزن

عبارت های قابل توجه:
- من و ماننده ی من که خدمتکاران امیرمحمد بودیم ماهی ای را مانستیم از آب بیفتاده و در خشکی مانده و غارت شده و بی نوا گشته
- از دور گردی پدید آمد
- و نشاندند حرم ها را در عماری ها و حاشیت را بر استران و خران
- و حدیث سوزیان فراموش کرد.
- امیر محمد از مهد به زیر آمد. و بند داشت. با کفش و کلاه ساده و قبای دیباس لعل پوشیده. و ما وی را بدیدیم و ممکن نشد خدمتی با اشارتی کردن. گریستن بر ما افتادو و دو تن سخت قوی بازوی او گرفتند و رفتن گرفت سخت به جهد و چند پایه که بررفتی زمانی نیک بنشستی و بیاسودی.

مريم مؤمنی، ۱۰:۴۳ صبح ، پيام‌ها (0)

چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸۷

بقیت احوال امیر بازداشته

باز نموده ام پیش از این که حاجب بزرگ...
...
چنان که به احتیاط آنجا رسند.


جیره ی این هفته: از ص ۱۱۵ تا ص ۱۲۰

مريم مؤمنی، ۱۰:۴۳ صبح ، پيام‌ها (0)

غریب واژه های شکوهیدن محمودیان

بشکوهیدند: ترسیدند
دامن فراهم گرفتند: خودشان را جمع و جور کردند
نشاندن: باز داشتن
صورت نبندد: به تصور در نیاید
مالش: گوشمالی
دندان نموده آید: ضرب شستی نشان داده شد
به دست و پای بمرد: به شدت ترسید
تجلد: جلدی و چالاکی نمودن
زفت: گزنده
فرو نهند و بردارند: کم و زیاد کنند
ثغر: منطقه ی مرزی
مضبوط: نگه داشته
ساکن: آرام
می ژکیدند: غرولند می کردند
مشرف: خبرچین
بعد العز و الرفعه صار حارس الدجله: بعد از عزت و بزرگی پاسبان دجله شد
پیغوله: گوشه
خیر خیر: بی هوده
بی حشمت: بدون پروا
محل: منزلت
معظم: مهم تر
مسته: طعمه ی مرغان شکاری

عبارت های قابل توجه:
- و خدای را عز و جل چرا بفروخت به سوگندان گران که بخورد؟
- و این مالشی بود و دندانی بود که به او نموده آمد.
- و به دست و پای بمرد.
- قوی دل و ساکن گشت.
- سعید در آسیای روزگار بگشت و خاست و افتاد و بر شغل بود و نبود.
- و بهار گاه سوی غزنین برویم.

این متن این دفعه چرا انقدر سخت بود؟

مريم مؤمنی، ۱۰:۴۳ صبح ، پيام‌ها (1)

هر چقدر که متن سخت تر میشه، لذت کشف معنای جملات هم برای من بیشتر میشه. نتیجه ی منطقی این گزاره و اون جمله ی پایانی که نوشتید این میشه که: این متن این دفعه خوندنش برای من خیلی لذت بخش بود.
:)


جمعه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۷

شکوهیدن محمودیان

و قوم محمودی از این فرو گرفتن علی نیک بشکوهیدند و دامن فراهم گرفتند......

....

تا یکچندی از درگاه غایب باشد.

جیره ی این هفته حدود شش صفحه و نیم از ۱۰۹ تا ۱۱۵

آلتونتاش هم اينجاست
http://cgie.org.ir/shavad.asp?id=123&avaid=398

يكي از بداقبالي آدمهاي قصه بيهقي اين است كه تنها راوي زندگي شان فقط خود بيهقي است. مفلوكترينشان اين بوسهل زوزني و خوش شانس ترينشان هم خواجه بزرگ احمد حسن ميمندي. آنچه كه بعدها خواهيم خواند نشان ميدهد كه اين خواجه حسن چگونه تمام كاسه كوزه هاي ترور آلتونتاش را سر بوسهل مادر مرده در مي آورد.
متاسفانه جز به پراكندگي بعضي جاها از امامزاده بودن بوسهل و محتشم بودن و حاضر جوابي و بداهه شعرگفتنش چيزها خوانده ام كه لينكشان پيدا نميشود.
يك موضوع بيربط آنكه بسياري از روابط عجيب و غريب ديوانيان، بسيار شبيه ارتباطات آدمها در سازمانهاي ماست.