« جیره هفته چهارم | Main | امیری خراسان »

غریب واژه های فساد کار آل سامان

دارُالمُلک : پایتخت
در : دروازه ( مثال : و به در ِ هرات جنگ کردند)
سلخ : پایان ماه ( مثال : سلخ ِ شوال این سال)
راست شد : سامان گرفت ( مثال : تا کار امیر محمود راست شد)
غُرّه : اول ماه ( مثال : غرّه ی ماه ربیع الاول...)
روی : امکان ( چون روی ایستادن نبود)
دم : دنبال ( و خصمان به دُم رفتند)
شمار خویش نیکو برگیر : حساب کار خودت را بکن
اِدبار : نگون بختی ( چون اِدبار آمد، همه ی تدبیر ها خطا شود)
شبگیر : سپیده دم ( شبگیر ِ روز یکشنبه)
معظم : بیشتر
بمالیدند : گوشمالی دادند ( مثال : و معظم لشکر امیر سبکتگین را نیک بمالیدند)
آسوده : تازه نفس ( با سواران سخت گزیده و مبارز و آسوده)
چُربک :فریب ( چربک امیر خراسان بخورد)
نشانده آید : بازداشت شود
عُتاب : پارچه ابریشمی موج دار
وکیل ِ در : نماینده مقیم درگاه
مُشاهره : ماهیانه

عبارت های دوست داشتنی :

_ رسولان آمدند و شدند تا صلحی افتد، نیفتاد ( ببینید چقدر موضوع رو موجز گفته و معنی هم کامله. نمی دونم اون موقع هم کاما و اینها بوده یا نه. اگه کسی می دونه بگه لطفا. ولی به فرض هم که نبوده باشه، به جای پرحرفی منظور رو با یک کلمه گفته.)
_ بوعلی شکسته شد ( یعنی بوعلی شکست خورد، شکسته شدن بار تراژیک میده به ماجرا)
_ امیران ِ سبکتگین و محمود از هرات برفتند ( نگفته امیر سبکتگین و امیر محمود از هرات ...)
_ خاندان شما قدیم است و اختیار نکنم که در دست من ویران شود ( ویران رو ما برای بنا و ساختمون به کار می بریم)
_ شبگیر روز یکشنبه
_ و غلامش ، ایلمنگو، قیامت بر خوارزمیان فرود آورد تا او را رها کردند.
_ چُربک
_ و کار سامانیان به پایان رسیده بود- اگر خواستند و اگر نخواستند.
_ چون به کوی چایچیان رسید، پرسید که " اینجا را چه گویند؟" گفتند فلان ( فلان، اینجا خیلی خوب بود. بیهقی خیلی خوب جلوی هر نوع تکرار بیهوده ای رو می گیره توی نوشتن. )
_ موزه ی بلند ساق ( به جای ساق بلند)

تفسیر و تعبیر های شخصی :

* این ماجرای پیشگویی منجمان من رو یاد مکبث انداخت و پیشگویی های سه تا خواهر جادوگر
* اونجایی که میگه پسر بوعلی بر هوای زنی یا غلامی به نشابور باز آمد و متواری شد اشاره کاملا مستقیمی اه به ... که خیلی جالبه که اون موقع انقدر علنی بوده ماجرا .
* آخر متن بیهقی میگه امیر محمود قرار گرفت و محتشم شد. و دل در غزنین بسته بود. و هر کجا مردی یا زنی در صناعتی استاد یافتی، اینجا می فرستاد. سه نکته مهم این جمله اینه که زن ها هم اون موقع می تونستند در صناعت وارد بشند، و علاوه بر اون استاد بشند و تازه روشن اندیشی محمود رو می رسونه که در انتخاب و گزینش کارآمد ها به جنسیت شون اهمیت نمی داده.

Comments

مریم جان،
واژه‌هایی در متن هستند که آنها را در غریب‌واژه‌هایت نیاورده‌ای. ظاهری آشنا دارند ولی معنی‌شان متفاوت از چیزی است که از آنها در ذهن داریم.
«و خان بازگشت سوی سمرقند و نالانی (=بیماری) بر وی آنجا سخت‌تر شد و فرمان یافت (=درگذشت).»
.
موقعیت دو شهر سمرقند و بخارا (پایتخت سامانیان) در نقشه‌ی ابتدای کتاب نیامده، احتمالاً ردپای مسعود به این طرف‌ها نخواهد افتاد

مریم :
ممنونم نصیر جان.

نظر شما درباره خواب اول و دوم چیه؟ چرا این خواب ها رو نقل می کنه؟

مریم :
این خواب ها ظاهرن تنها قسمتی هستند که از لحاظ تاریخی به شخص سبکتگین یعنی پدر محمود غزنوی مربوط میشن. البته با ارجاع به مقدمه می تونم بگم که قسمت اعظم این تاریخ از بین رفته و از مقامات ناصری به ما همین دو تا خواب رسیده. و خود این جای سوال داره که چرا فقط این دو تا خواب رسیده و هیچ ماجرای دیگه ای نداریم.راستی کامنت آقا محسن رو چند تا پست پایین تر بخونید.

November 18, 2007 04:58 AM | مهشید غفارزادگان

علامت هاي سجاوندي از بعد از دوره ي قاجار به متون اضافه شد اون هم به تقليد از متون غربي . در نسخه هاي خطي كلمات بدون هيچ علامتي پشت سر هم نوشته مي شد (البته اين اطلاعاتي كه دارم صرفاً‌با ديدن چند نسخه خطي حدود قرن 5و 6 هست ). جايي هم كه ديگه نفس متن قطع مي شده يا موضوع به طور كلي عوض مي شده كاتب به اندازه ي يك كلمه متن رو خالي مي گذاشته كه اين شيرين كاري ديگه از ابداعات خود كاتبان بوده و قانون مكتوبي در اين مورد نبوده ظاهراً ؛ الان ما در چنين موردي پاراگرف عوض مي كنيم.فصل اما بوده ، جايي كه فصل تمام مي شد باقي صفحه خالي گذاشته مي شد و از آغاز صفحه ي بعد فصل جديد آغاز مي شده.

اما حكايت اين خواب ها هم جالبه ها . بيچاره سبكستين نه اصل و نسب ملي داشته نه مذهبي كه به مدد اون ها حرمت و اعتباري كسب كنه با اين خواب هاي قلابي ، با زيركي بخشي از اين كمبود رو جبران كرده

مریم :
ممنون از این اطلاعات مفید. اینکه سجاوندی نبوده یعنی حتی نقطه هم نمی ذاشتند؟

ببخشيد در پست قبلي اشتباهي "سبكتگين " رو "سبكستين نوشتم . فك كنم زمان بچگي مامان من - يعني حدود سال 40- اين بخش از كتاب بيهقي تو كتاباي درسي اون زمان بوده . چون يادمه مامانم يه بار يه حكايتي تعريف مي كرد كه بعد از كلاس همه داشتن داد مي زدن : سبكتگين و آهو سكنجبين و كاهو و باقي قضايا

مریم :
وسط زمستون هوس آهو سکنجبین کردم
:D

Post a comment