« November 2007 | Main | January 2008 »

December 26, 2007

قصه ی غور

تقریبا پنج صفحه است و این طوری شروع می شه :
" و از خواجه عبدالغفار شنودم گفت در سنه ی احدی عشر و اربعمائه، امیر به هرات رفت و قصد غور کرد به این سال."

و این طوری تموم می شه :
" و هیچ کس چنین در میانه ی زمین ِ غور نرفت و این کارهای بزرگ نکرد که این پادشاه محتشم کرد"

یک هفته وقت داریم
:)

غریب واژه های روزگار کودکی

یال برکشید : بزرگ شد ( چون یال برکشید و پدر او را بزرگ کرد...)
فایت شدن: از میان رفتن
پَیغوله : گوشه
عُطلت : بی کاری ( و مرا در این پیغوله ی عطلت باز جُست و نزدیک من رنجه شد)
سجل کرد : ثبت کرد
نعوت : لقب ها
مُقام کردند: اقامت کردند
آیت : اعجوبه
تنوق : چربدستی
اِلف : الفت
گستاخ : خودمانی ( و به این سبب گستاخ تر شدم)
نهال : دشک
مودِّب: آموزگار
مقامه : سرگذشت
رهبت : ترس
شوخی : گستاخی
نان خوردن : غذاخوردن


از روزگار کودکی مسعود غزنوی انتظار بیشتری داشتم ولی تنها ویژگی مهم ایشون ظاهرا این بوده که به خوراکی علاقه زیادی داشته. یک بار هم که خواب طاووس و اینا می بینه که به نظر من به خاطر بازی زیاد با طاووس ها بوده . اون خانومه هم یه جوری تعبیر کرده که مسعود خوشش بیاد. یه بار هم می زنه یکی رو می کشه که خیلی هم از طرف باباش مورد لطف قرار می گیره.
عبارت های دوست داشتنی ِ چندانی من نیافتم . ماجرای طاووس ها و این که توی گنبد ها بچه می آوردند ( به قول بیهقی) رو دوست داشتم و جالب بود که این همه طاووس بوده اون موقع.

یه جایی اون اول های متن بیهقی میگه که همیشه می خواسته از کودکی مسعود بنویسه و چیزهایی شنیده بوده و" و همیشه می خواستم که آن را بشنوم از معتمدی که آن را به رای العین دیده باشد و این اتفاق نمی افتاد " تا بالاخره این آدم پیدا می شه بعدها و مطلبی درمورد دوران کودکی مسعود می نویسه و به بیهقی می ده. بیهقی درمورد امین بودن ِ این آدم می گه : و او آن ثقه است که هر چیزی که خرد و فضل وی آن را سجل کرد، به هیچ گواه حاجت نیاید" ( یعنی به حدی این آدم معتمده که احتیاجی نداره به اینکه شاهد داشته باشه برای اثبات صحت حرف هاش)
نکته اینه که چقدر برای این آدم ( بیهقی) مهم بوده که از چه مرجعی داره نقل می کنه: آدمی که خودش واقعه رو به چشم دیده و در ضمن بسیار مورد اعتماده . این تلاش بر دقت درنقل ماجراها در قلم بیهقی خیلی ستودنی اه.

December 19, 2007

آغاز مقامات مسعودی

خب بالاخره رسیدیم به مقامات مسعودی که بخش اعظم کتاب رو تشکیل می ده. برای هفته بعد روزگار کودکی رو بخونیم که این جوری شروع می شه :
" و بیاورم از حدیث این پادشاه بزرگ یکی آن چه بر دست وی رفت از کارهای بانام، پس از آن که امیرمحمود از ری بازگشت ...."

و این طوری تموم میشه :
" همیشه این خاندان ِ بزرگ پاینده باد و اولیاش منصورو اعداش مقهور و سلطان معظم فرخزاد، فرزنداین پادشاه بزرگ، کامروا و کامکار و برخوردار از مُلک و جوانی!"

میگم، از همین جمله آخر میشه کمی آرزوی خوب یاد گرفت؛ به جای سبز باشی و موفق باشی
پس
تا هفته بعد کامکار باشید

D:

غریب واژه های گشادن ولایت خوارزم

حضرت : درگاه ( مثال : و همیشه حضرت بوده است علی حده ملوک نامدار را)
مثبَت : ثبت شده
مثبِت : ثابت قدم
تعلیق داشتم : یادداشت کردم
تصنیف : کتاب
شهم : شهامت ( از کلمه های مورد علاقه من )
مُحابا : ملاحظه
لِوا : رایت ( درخش)
کَرامت : هدیه گرانبها
مجامَلت : خوش رفتاری
لطف حال : روابط حسنه
سماع رود : شنیدن ساز ( خوارزم شاه ... روزی شراب می خورد بر سماع رود)
ترسّل : دبیری
رعنایی : سبکسری
مثال : فرمان ( مرا مثال نداده است)
خالی کرد : خلوت کرد
سطوت : شوکت
آب : آبرو ( تا آب بنشود)
مالش : گوشمالی
ضَجِر : دلتنگ
مسکَت آمد : ساکت شد
تعبیه : آرایش لشگر
مُنهی : گزارش نویس
انفاس می شمردند : سخت مراقب بودند
دل انگیز : شورشی
علف : توشه لشگر
به جوال فرو کرد : فریب داد
کار بساختند : آماده کردند
بدرقه : راهنما
مسرع : تیزرو
اذناب: بندگان
سخط : خشم گرفتن
به دُم : به دنبال رفتن
خونیان : قاتلان
خُسُر : پدرزن
قبا تنگ آید : کار دشوار می شود
نیز : دیگر ( و نیز چنین نرود)


یه سری غریب واژه رو هم جا گذاشتم. لطفا لیست رو تکمیل کنید که من بفهمم خودم تنها نخوندم
:)

عبارات دوست داشتنی :
- این دراز ازآن دادم تا مقرر گردد که من در این تاریخ چون احتیاط می کنم
- غایت دشنام او آن بود که چون سخت در خشم شدی، گفتی : "ای سگ!"
- چون به شراب نشستی آن روز
- چون قدح سوم به دست گرفتی، برپای خاستی بر یاد امیر محمود و پس بنشستی و همه ی قوم بر پای می بودندی و یکان یکان را می فرمودی و زمین بوسه می دادندی و می ایستادندی و می نوشیدندی تا همه فارغ شدندی
- پس اعیان لشگر را گرد کرد
و اگر مردمِ او را صد مالش رسد، ...
- و زمین ِ قلعت های ما به دردند از گرانی بارِ زر و سیم
- و آن رفت از ایشان که در کافرستان بنرفتی بر مسلمانان
- هر چند هوا گرم ایستاده بود
- و قطار اسیران از بلخ بود تا لاهور و مولتان


December 11, 2007

کی خسته اس؟

یک ضرب المثل معروف ایرونی سوال مهمی رو مطرح می کنه و جوابش رو هم می ده :
"کی خسته اس؟"
"دشمن"


البته که دشمن خسته است و بیهقی خون های عزیز سرحال و شاداب سهم این دو هفته رو خونده اند. ولی بنا به درخواست عده کثیری از هم خوانان عقب مانده از قافله یک هفته دیگه هم به زمان جیره "گشادن ولایت خوارزم" اضافه می کنیم باشد که دل خلقی آرام گرفته باشد.

سه شنبه هفته دیگه لطفا همه جیره رو خونده باشن. از این ارفاق ها دیگه تا فصل بعدی ( زمستون) نخواهیم داشت.
D: