« غریب واژه های روزگار کودکی | Main | غریب واژه های قصه ی غور »

قصه ی غور

تقریبا پنج صفحه است و این طوری شروع می شه :
" و از خواجه عبدالغفار شنودم گفت در سنه ی احدی عشر و اربعمائه، امیر به هرات رفت و قصد غور کرد به این سال."

و این طوری تموم می شه :
" و هیچ کس چنین در میانه ی زمین ِ غور نرفت و این کارهای بزرگ نکرد که این پادشاه محتشم کرد"

یک هفته وقت داریم
:)

Comments

اين سرزمين غور هم داستاني براي خود دارد. غور سرزميني است در مركز افغانستان كنوني جايي بين خراسان و غزنه و اينكه در وسط اين دو نقطه مهم مشهور است به كافرستان. هنوز بعد از 400 سال از فتح ايران به دست اسلام ميگذرد و اسلام حتي تا دشتهاي مغولستان نيز پيش رفته است اين غور هنوز فتح نشده است و بنام كافرستان خوانده ميشود. سرزميني كوهستاني كه غير قابل فتح مي نمايد. مسلمين تا سال 50 هجري به مرو ميرسند اما از پس كوههاي سربفلك كشيده هندوكش برنميآيند و اينجا بريده از همه جا بر جاي ميماند. درست مانند شمال ايران كه نه بدست اعراب مسلح كه بدست اعراب فراري و اپوزيسيون اسلام آورد.

مریم :
چقدر این نکته هایی که میگین مفیده. ممنونم خیلی.

مسعود در كنار پدر رشادتهاي بسيار از خويش نشان ميدهد و به پاس اين شجاعتها حكمراني ولايت هرات بدو سپرده ميشود و ولايتعهدي تضمين.
غور جايي ديگر نيز وارد داستان ميشود آنجا كه طومار غزنويان يكصد سال بعد از فتح غور توسط غوريان برچيده ميشود. غزنويان شروع به مسلمان نمودن هند كردند و همين غوريان داستان را به انتهاي موفقي ميرسانند.

Post a comment