« قصه ی غور | Main | قصه خیشخانه »

غریب واژه های قصه ی غور

بسیجیدند : تدارک دیدند
استمالت : دلجویی
مستظهر : پشت گرم
مقدمه : جناح پیشین سپاه
جریده : تنها
جنگ جای : میدان نبرد
ملاعین : ملعون ها
حصین: استوار
حربه : نیزه
تنگ رسیده بود: نزدیک شده بود
گرم : به شتاب
آویزان آویزان : در حال جنگ و گریز
به قهر : به زور
سُمج گرفتند: نقب کندند
ریشاریش: تن به تن
خوش خوش : آرام آرام
کوتوالان: دژبان ها
پایست: پیوسته
ستان : تاقباز

عبارت های دوست داشتنی:

- جهانیان جانب مسعود می خواستند
- امیر گرد بر گرد قلعت بگشت و جنگ جای ها بدید
- و ملاعین حصار غور برجوشیدند و به یکبارگی خروش کردند سخت هول که زمین بخواست درید.
-امیر دریازید و یکی را عمودی بیست منی بر سینه زد که ستانش بخوابانید و دیگر روی برخاستن ندید.
- و آن بود که غوریان در رمیدند و هزیمت شدند و آویزان آویزان می رفتند تا دیهی که در پای کوه بود از آن روی و بسیار کشته و گرفتار شدند.
- امیر برنشست و پیش ِ کار رفت به نفس عزیز خویش و منجنیق ها بر کار کرد و سنگ روان کردند و ...

Comments

رباط : کاروان سرا
ساخته : مجهز
اُشتُلُم : تندی
عمود : گرز
از بُن دندان‌: با کمال میل
معونت : یاری
یل : پهلوان
عزایم : مقاصد

* ... و به طاعت آورده و با وی بنهاده که ...
* کار تنگ در‌ آمد
‌* ... چنان که داد بدادند - که جان را می‌کوشیدند - ...
* از بن دندان

مریم:
مرسی فائزه جان

ریشاریش را نمیشود رودررو و چهره به جهره معنا کرد؟
کوتوال رییس قلاع نیستند؟

Post a comment