« مالیدن بوبکر حصیری | Main | بردار کردن حسنک »

غریب واژه های مالیدن بوبکر حصیری

فراخ: پهن
منجوق: ماه چه ی سر علم
بدره: کیسه
خضرا: عمارت مشرف به چمنزار
راد: جوان مرد
فراخ کندوری: گسترده خوان
طیرگی: تندخویی
نادره: واقعه ی عجیب
صبوح: شراب خوردن صبح
خوران خوران: در حال خوردن
زاویه: گوشه ی دنج
فروگذاشت: گذشت
بیستگانی خوار: مواجب گیرنده
مراغه: غلتیدن
سرای پرده: خیمه گاه پادشاه
رقعت: نامه کوتاه, یادداشت
برخواست نشست: می خواست سوار شود
بداشتند: نگه داشتند
بنوشت: درپیچید
دواتدار: متصدی دوات خانه
خاصگان: ندیمان ویژه
نقیب: سردسته
موزه: کفش
عقابین: دو چوب مخصوص مجازات مجرم
ایادی: نیکی ها
احماد کردیم: ستودیم
شبگیر: سپیده دم
شکرستان:‌خوش خنده, شوخ طبع
خلقان: جامه ی فرسوده
ستورگاه: اصطبل
کاره: ناپسنددارنده
ناخویشتن شناس: بی ادب
مواضعه: قرارداد
زی: پوشش
بنداری: اشرافی


عبارت های قابل توجه:

- و خوران خوران به کوی عباد گذر کرده
- بازار عاشقان
- حصیری را خیال بست چنان که مستان را بندد
- و این حال روز پنجشنبه رفت, پانزدهم صفر. آمد تازان تا نزدیک خواجه احمد و حال بازگفت, به ده پانزده زیادت, و سر و روی کوفته و قبای پاره کرده بنمود.
- شکرستانی بود در همه ی حال ها
- ناخویشتن شناس
- و نیکو سخن پیری بود, تواضع ها نمود.
- استادم به تهنیت برنشست و من با وی آمدم. حصیری با پسر تا دورجای پذیره آمدند و بنشستند و هر دو تن شکر کردن گرفتند.
- و حصیری آن روز در جبه ای بود زرد, مرغزی. و پسرش در جبه ی بنداری , سخت محتشم.

Comments

مالیدن: گوشمالی دادن
نسخت: سیاق (روال)
برایستاد: تامل کرد
برگ: قصد
پیرانه سر: سر پیری
دُردی: شراب
خَلا: جای خلوت
رباط: کاروان سرا
سوزیان: سود و زیان (سرمایه)
زحمت: انبوهی
نَظّاره: تماشاگر
به جای: در حقّ
برملا: آشکارا
حَرَس: زندان
راعی: رعیّت پرور
خَلَق: فرسوده
خط: نوشته
نازیبا: ناشایست

*صفحه ی 161، حدوداً وسط صفحه آورده شده: "مُحال باشد مرا که از این معانی سخن گویم-که خرما به بصره برده باشم." دیدن ضرب المثلی در این شمایل من رو یاد همون ترکیب آشنای "زیره به کرمان بردن" انداخت. خیلی برام جالب بود.
:)

*از تصویری که بیهقی تو این بخش ترسیم کرده بود واقعاً یه حال بدی شدم. چه روابط چندش آوری. هیچ روشنی و وضوحی در ارتباط بین انسانها انگار وجود نداره.
:(

Post a comment