« | Main | فرو گرفتن غازی »

غریب واژه‏های "فروگرفتن اَریارُق"

زحمت متن این دفعه رو thani عزیز کشیده:


نیم عاصی: عاصی گونه (کم و بیش متمرّد)
تَبَطُّر: سرکشی
کدخدای: پیشکار
خامِل ذکر: بی نام و نشان
فراکرد: برانگیخت
اَنفاس می‏شمرند: سخت مراقب باشند
اَذَلُّ من النَّعل و اخَسُّ من التّراب: ذلیل‏تر از نعل و خوارتر از خاک
گران: رنجیده
فراخ: گُشاده (بی‏پرده)
گُربُز: زیرک
رشته برنتوانستی تافت: حریف نمیِ‏شد
قَفیزش پُر شد: پیمانه‏اش لبریز شد
مُخَنَّث: نامرد
سَقَط: دشنام
ناخویشتن‏شناس: بی‏ادب
شِکَره‏داران: مربیان مرغان شکاری
طُرفه: شگفت
رعنایی: سبکسری
غَضاضت: خواری
درشت: ناملایم
مُفَوَّض: واگذار
تَبَسُّط: گستاخی
لاگِشته: تُتماج (آش آرد)
به‏زَر: زرّین
پسِ پُشت: پشت سر
مجلس‏خانه: آلات مجلس بزم
شبان‏روز: شبانه روز
دینه: دیروزی
دَور: پیاله‏ی شراب
قَرّابه: صُراحی (پیاله‏ی شراب)
سیاه‏دار: حاجب
ناشدن: نشدن (نرفتن)
سپاهِ جوش: سپاه انبوه
مُغافَصه: ناگهان
کَتاره: غداره
تعویذ: دعای دفع چشم زخم
به‏خود باشید: خویشتن‏دار باشید
آفتاب زرد: نزدیک غروب
داهی: زیرک

عبارت‏های دوست‏داشتنی:

- و آن دو خامل‏ذکر‏ِ کم‏مایه فریفته شدند به آن نواختی که یافتند. و هرگز به خواب ندیده بودند و ندانستند که چون خداوندان ایشان برافتادند،اَذَلُّ من النَّعل و اخَسُّ من التّراب باشند. و چون توانستی دانست؟ - که نه شاگردی کرده بودند و نه کتب خوانده.
- و روزی چند بر این حدیث برآمد. و دل امیر درشت شد بر اریارق.
- "اگر بنده در این چنین بابها (بابَها؟ یا همان بابها) چیزی گوید، باشد که موافقِ رایِ خداوند نیفتد و دل بر من گران کند."
- فرمان خداوند راست.
- و دست و تخت و زمین بوسه دادند و بازگشتند.
- و دیگر روز غازی به درگاه آمد که اریارق را نشانده بودند – سخت آزار کشیده و ترسان گشته.
* و اریارق را عادت چنان بود که چون در شراب نشستی، سه چهار شبان‏روز بخوردی. و این‏شب تا روز بخورد، به آن شادی و نواخت که یافته بودند.
و امیر دیگر روز، بار داد. سپاه‏سالار غازی، بر بادی دیگر به درگاه آمد، با بسیار تکلف زیادت.
چون بنشست، امیر پرسید که" اریارق چون نیامده است؟"
غازی گفت "او عادت دارد سه چهار شبان‏روز شراب خوردن، خاصّه بر شادی و نواخت دینه."
امیر بخندید و گفت "ما را هم امروز شراب باید خورد. و اریارق را هم دَوری فرستیم."
(این تکه از متن را که براش * گذاشتم گفتگویی بود بین دو تا از شخصیت‏ها. که وقتی جدای از کل داستان فقط به این دیالوگ نگاه می‏کنم، به چشم من این امیر مسعود در جمله‏ آخری که گفته (در واکنش به غیبت اریارق) شبیه پادشاهِ داستانِ شازده کوچولو آمد. گفتنی ست که این تداعی بسیار بی‏ربط مربوط به مواجهه‏ی اولیه با متن بود.)

Post a comment