سیل بزرگ
سیل بزرگ درواقع یه سیل کوچیکه چون یک صفحه و نیم بیشتر نیست.
خب زود بگین کی می نویسه
اگه مشتری نبود خودم می نویسم
:)
۲۲۰ و ۲۲۱
« December 2008 | Main | February 2009 »
سیل بزرگ درواقع یه سیل کوچیکه چون یک صفحه و نیم بیشتر نیست.
خب زود بگین کی می نویسه
اگه مشتری نبود خودم می نویسم
:)
۲۲۰ و ۲۲۱
و باز هم ممنون از thani عزیز برای متن این هفته
مالِ بَيعَتي: پاداش بيعت
صِلَت: پاداش
بگذاشتن: رها کردن
روي و ريا: رياکاري
تسبيب: موکول کردن مواجب به وصول مال
مُستَغرَق: مُستَهلَک شود (برابر شود)
بيستگاني: مواجب مقرر
مال مينهند: مال مياندوزند
بهنوا: بانوا (توانگر)
فراز آيد: بهنظر رسد
دينه: ديروزي
بوقي: بوقنواز
دَبدَبهزن: طبل زن
مسخره: دلقک
مُعَد: مهيا
يکسواره: سوارِ بدونِ رُتبه (سوار ساده)
خُرده مردم: مردم خردهپا
جَزم: قاطع
بيمُحابا: بدون ملاحظه
وُزَراءُالسّوء: وزيران بد
شکار پرّه: حلقهي محاصره بستن به دور شکار
مُفاصات: مفاصا (تصفيهي حساب)
عُنف: ستم
تشديد: سختگيري
قَدِّر ثُمَّ اقطَع: اول اندازه بگير، بعد ببر
عبارتهاي دوست داشتني:
اين حديث را در دل پادشاه شيرين کردند
آن روز و آن شب انديشه را به اين کار گُماشت
نه از آن بزرگان و زيرکان و داهيانِ روزگارديدگان بود که چنين چيزها بر خاطرِ روشنِ وي پوشيده مانَد.
خداوند سلطان را بر اين حريص کردهاند که آنچه برادرش داده است به صلت لشکر را و احرار و شهرا را، تا بوقي و دبدبهزن را و مسخره را، بايد ستَد.
و اين روزِ آدينه، غُرّهي ماهِ رجبِ اين سال، پس از نماز، سوي پَرّه رفت به شکار، با عُدَّتي و آلتي تمام.
پس از رفتن وي، براتها روان شد و گفتوگوي بخاست از حد گذشته و چندان زشتنامي افتاد که دشوار شرح توان کرد.
و نخست که همه ی دلها را سرد کرند بر این پادشاه٫آن بود که بوسهل زوزنی و دیگران تدبیر کردند در نهان که ...
...
تا موزه و قبا تنگ و بی اندام آمد.
متن این هفته هم سه صفحه و نیم ناقابلاه.
از صفحه ی ۲۱۷ تا ۲۲۰
کی داوطلباه؟
:)
با تشکر از مرضیه ی عزیز که زحمت متن این هفته رو کشیدند:
بکشید: حرکت کرد
صاحب برید: رییس دیوان برید
خوازه: تاق نصرت
قبه: گنبد
معمور: آباد
سپست زار: یونجه زار
رباط: تکیه
عبارت های دوست داشتنی:
- سبزی ها و دیگر چیزها که تره را شایست، همه را بر باید کند و همداستان نباید بود که هیچ کس به تماشا آید اینجا.
- اما بیرون خواجه ی بزرگ احمد حسن، وزیرانی نهانی بودند(...)و از بهر طمع خود را،کارها پیوستند که دل پادشاهان، خاصه که جوان باشند و کامران، آن را خواهان گردند.
دو صفحه ی ناقابل یعنی ۲۱۵ و ۲۱۶
دیگر روز٫ از بلق برداشت و بکشید....
....
خاصه که جوان باشند و کامران٫ آن را خواهان گردند.
کی می نویسه؟
:)
با تشکر از مریم جون که خودم باشم
D:
بی غائله: بی سرو صدا
غث و سمین: لاغر و چاق(راست و دروغ)
مخف: سبکبار
حدیث کنان: گفت و گو کنان
شراع: سایه بان
لباقت: زیرکی
فرابرید: به پایان رسید
ممقوت: دشمن داشته
عبارت های دوست داشتنی:
- و دو دختر بود امیر یوسف را: یکی بزرگ شده و دررسیده و یکی خرد و در نارسیده.
- و نامه های یوسف آوردند و ترنج و انار و نی شکر نیکو و بندگی ها نموده و احوال مکران و قصدار شرح کرده.
- این غلامی بود که از میان هزار غلام چنو بیرون نیامد به دیدار و قد و رنگ و ظرافت و لباقت.
- یک روز٫ چنان افتاد که امیر به باغ پیروزی شراب می خورد بر گل و چندان گل صدبرگ ریخته بودند که حد و اندازه نبود. و این ساقیان ماه رویان عالم٫ به نوبت٫ دوگان دوگان٫می آمدند. این طغرل درآمد٫ قبای لعل پوشیده٫ و یار وی قبای فیروزه داشت و به ساقی گری مشغول شدند- هردو ماهروی.
-و چون شب سیاه به روز سپیدش تاختن آورد و آفتاب را کسوفی افتاد٫ از خاندانی بانام زن خواست و در عقد نکاح و عرس وی٫ تکلف های بی محل نمود٫ چنان که گروهی از خردمندان پسند نداشتند.